عبدالله مستوفى
418
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
در همان روزهائى كه فرىيه مشغول دوسيهسازى بر ضد ميرزا زين العابدين خان بود ، يكروز يادداشتى براى من فرستاده بود كه باز بطور استفتاء و پرسش از عمرو و زيد ، سؤالى با يكى دو تا پيچ منتهى راجع بخالصهء انتقالى و اصولى كه براى حل بدهى آنها من خود اتخاذ كرده و موافقت مرنار را در مورد آن تحصيل كرده بودم ، از من كرد . من سؤال را كه خواندم متوجه شدم كه اين سؤال از روى دوسيهء يكى از صاحبان خالصه انتقالى كه يك ماه قبل دوسيهء آن را رد كرده و خبرى از برگشتن آن ندارم ، ترتيب داده شده است به روى خود نياورده با ده بيست كلمه جواب سؤال فرضى يا بقول فقها استفتاء را نوشته رد كردم . يكماهى گذشت ، باز يادداشت ديگرى به من رسيد كه همان سؤال را با يكى دو تا پيچ بطور ديگر كرده بود . من باز هم بدون اينكه تذكر بدهم كه اين همان سؤال يك ماه قبل است ، جواب استفتاء را نوشته پس فرستادم . خلاصه در ظرف سه چهار ماه ، باز اين سؤال با پيچوخمهاى مختلف از من شد . در مرتبهء چهارم تنگ آمدم ، زير استفتاء نوشتم : « اين سؤال و سه سؤال قبلى تماما از روى فلان دوسيه كه چهار پنج ماه است از جريان افتاده تنظيم شده است از همان سؤال اول شما دانستم كه مقصود شما امتحان من است كه آيا مثل نظرى كه در دوسيه اتخاذ كردهام راى خواهم داد يا بر خلاف آن ؟ به روى شما نياوردم . دو بار ديگر همان سؤال را با پيچهاى مختلفى كه بايد بگويم در نهايت ناشيگرى ترتيب داده بوديد ، براى من فرستاديد و در هر سه پرسش جواب من يكى و با دوسيه متحد بود . بشما بگويم اگر منطق بجاى چهار شكل هزار شكل داشت و شما هم هوش ترتيب دادن يك سؤال بهزار شكل را داشتيد ، نمىتوانستيد از من قول متضاد بيابيد زيرا من در هيچ كارى بر خلاف اصول اتخاذ شده اقدام نميكنم . شايد در اين دو سه ساله كه در خزانه هستم بيست سى هزار دوسيه از زيردست من گذشته باشد ، اگر تمام آنها را زيرورو كنيد ، يك خلاف اصل در آنها پيدا نخواهيد كرد . خواهش دارم دوسيه را زودتر از كشو ميز خودتان آزاد و مردم را سرگردان نكنيد . » بعدها كه سبب خارج شدن ميرزا زين العابدين خان را كشف و با تاريخ اينواقعه تطبيق كردم ، دانستم كه جمهورى اين آقا را مأمور كرده بوده است كه عمو و برادرزاده هر دو را نشانه كند ، منتهى از جانب من تيرش به سنگ خورده است . اين جزئيات را براى آن مينگارم كه خوانندهء عزيز بداند ما با چه مردمان بىحيثيتى همكارى ميكرديم . نه قول ، نه قرار ، نه صداقت ، نه فداكارى ، هيچ سرشان نميشد و بهر قيمتى بود ، ميخواستند استعمار ماليه را هم مثل تصرف گمرك عملى كنند . جوان است و جوياى نام آمده است تازه ميرزا زين العابدين خان از ادارهء وظائف رفته و قوام حضور شخص اول ايرانى ، ولى بالمره بىاختيار و ميرزابنويس ادارهء وظائف شده بود . براى اينكه بتواند دل رؤساء را بدست بياورد كه شايد اسم مديرى كل وظائف را بسر او بگذارند ، تملقات عجيب از بلژيكىها ميكرد . بر او ايرادى نبود ، جوان بود و جوياى نام آمده بود . منتهى بجاى گرز سام ، بادكنك مجازگوئى را توك چوب كرده بدوش گرفته بود و با اين اسلحه بعقيدهء